وبلاگ قبلیم حذف شد،
نمیدونم تصمیم درستی بود یا نه.
چندسال زندگیم اونجابود.
اما خب جز انرژی منفی چیزی نداشت، اینقدر که همیشه وقتی ناراحت بودم اونجا رو مینوشتم.
امروز قراره برم استخر و خیلی حس خوبی دارم :)
درمورد خونه خاله هم که مامان خیلی مخالفه،
میگه نمیخواد برید خونه فامیل، حسین هم خیلی موافق نیست، چون از بجه های خاله خوشش نمیاد و میترسه ماهان و آرمان مدام بخوان خونه اونا باشن.
خودمم نمیدونم،
دوست ندارم برم تو زیرزمین، از طرفی هم اجاره طبقه بالا زیاده، از طرفی هم خونه الانمون راهمون به همه جا دوره، خسته شدم از توراه بودن.
و همینطور اگه بخوام امسال جابجا بشیم دقیقا حس خانه به دوش ها بهم میده،
نمیدونم چیکار کنیم.
هندزفیریم رو جا گذاشتم :( اینقدر که مدام یا داشتم کتاب صوتی گوش میدادم یا آهنگ حس میکنم ی چیزی کمه.
دیشب ماهان گفت براش عکس تیله بیارم سفارش بدیم آقای پست چی بیاره، به معنای واقعی از ساعت ده تا دوازده شب داشت تو تبلت عکس تیله میدید!!!
زنگ حسین زدم براش بخره ببره.
بمیرم بچم اینقدر ی چیزی رو دوست داره و ما براش نمیخریم.
البته میترسم از خریدنش،؛ هم خودش هنوز بچه است، هم آرمان.
میترسم بکنن تو دهنشون خفه بشن.
همین الانشم خیلی استرس دارم سر این قضیه.
محمد میخوادبره کارخونه تو قسمت آشپرخونه اش کار کنه، خیلی ذوقشو داره و از طرفی استرس داره که نکنه ی وقت نشه.
میخوام شروع کنم به رژیم گرفتن.
اونسری که میخواستم اینکارو بکنم،
باید برای مهدکودک بچه ها غذای جدا میپختم برای آرمان غذای جدا میپختم برای حسین جدا، غذای رژیمی هم برای خودم.
خسته شدم،
ولش کردم.
البته که خیلی هم به این رژیم و این جیزا اعتقادی ندارم، به نظرم باید واقعا لایف استایل زندگی عوض بشه.
ک اینکارم نمیکنم :/
شت بر من ://
برم تلفن زدنام رو شروع کنم
برچسب:
نویسنده: آبتین مهدوی