امروز صبح بخاطر ی گربه مجبور شدم 40 دقیقه پاس رد کنم اونم تو این شرایط کمبود مرخصی.
تو راهی که داشتم میومدم ی گربه نشسته بود، به نظرم اومد از اون گربه های لاسه، ترسیدم بپیچه به دست و پام و هرکار کردم نتونسم این ریسک رو بکنم که از کنارش رد بشم، مجبور شدم کلی دور بزنم و راهم دور شد.
بجای اینکه شش و نیم برسم شش و چهل دقیقه رسیدم سرکار.
دیروز صبح رفتم پیش مشاوره دانشگاه و ظهر با یکی که تازه دوست شدم کلی حرف زدم، حالا نمیدونم تاثیر کدومش بود،
خیلی حالم خوب بود.
پر انرژی بودم و کلی کارام کردم.
مشاوره دانشگاه گفت احتمالا این علایمت از کمبود ویتامینه و باید مکمل ویتامین بخوری.
منم قرص ویتامین ب12 داشتم تو خونه خوردم.
ظهر که خوابیدم ساعت سه یکی زنگ خونه رو زد، اومده بودبازیافتی بخره.
اونم سر ظهر. :/
دیگه بعدش نتونسم بخوابم.
رفتم هال رو مرتب کردم و جارو زدم،
تا حسین و بچه ها اومدن.
چای آوردیم خوردیم
آشپزخونه رو مرتب کردم و کلللللی ظرف شستم گاز و اپن رو تمیز کردم،
اتاق بچه ها رو مرتب کردم و جارو زدم.
و این وسطا ماست بستم و لواشک درست کردم.
برای حسین و بچه ها شام درست کردم.
میخواستم نهار هم درست کنم که دیگه واقعا خسته شده بودم.
گفتم ظهر میپزم
البته ما بین همه اینا مدام باید دنبال بچه ها هم میدویدم.
این حالمو دوست داشتم؛، کاش ادامه دار باشه.
کاش تبدیل به ی آدمی مودی مزخرف نشده باشم.
که ی روز حالش خوبه ی روز بد.
صبح هم ساعت 4 بیدار شدم و اصلا خوابم نمیومد و نتونسم بخوابم.
واقعا چرا اینطوری شدم؟
ی روز اینقدر بی انرژیم که میخوام بمیرم و ی روز اینقدر پرانرژی؟
جدیدن دلم میخواست برم آرایشگری یاد بگیرم.
دیروز یکی از دخترای فامیل کلاس 1 گذاشته 4 میلیون، حالا نمیدونم برم یا نه
برچسب:
نویسنده: آبتین مهدوی