خرید بک لینک

رفتم بلیط استخر برای فردا گرفتم.

با مامان و خاله بریم :)

صبحی خاله اعظم زنگ زده بود میگفت باشگاه پنج صبحی ها رو خوندی حالا پنج صیح بیدار میشی؟ :))

و کلی حرف زدیم.

دارم دوره عاشق نماز شو رو گوش میدم، ببینم عاشقش میشم :/

آهنگ my number one رو دوست دارم :)

یکی از دانشجوهامون خیلی پیگیره، حتما هروز میاد اتاق و کار داره.

حتی شده برای کار الکی.

هربار هم میاد من دارم صبحونه میخورم :/

مثلا سر یکی از نمره هاش هی میومد میپرسید نمرمون رو دادید یا نه، بعد که استاد نمره اش رو اعلام کرده، شده 19/5 هی میاد میگه بهم 20 بدید.

من خوشحال بودم داره مهمانی میگیره میره.

الان زنگ زد که من نمیرم ://

امروز مراقب دوتا امتحان بودم و از بعدش هیچ کار مفیدی نکردم.

برم کارهایی که تولیستم نوشتم انجام بدم.

پیگیری سوالات امتحان ف

پیگیری سوالات امتحات پ

پیگیری لاگ بوک الکترونیک

تماس با خ زاهدی

پیگیری نمرات اتاق عمل دانشجویان....

صبح به خاله گفتم دنیال خونه میگردیم، اونا ی زیرزمین دارن، گفت بیاید خونه خودمون رو اجاره کنیم، سی تومان و سه تومن.

بهش گفتم برای زیرزمین 3تومن زیاده،

حالا از صبح چندبار زنگ زده، شما بیاید هرچی میخواید بدید.

هرچی مستاجر داشتن اذیتشون کردن، از خداشونه ما بریم.

منم دلم میخواد.

اما از زیرزمین بودن میترسم.

میترسم مث اون یکی باشه.

دم داشته باشه، 

مارمولک داشته باشه.

تو خونه قبلی شده بود من چندین روز خونه نمیرفتم برای اینکه مارمولک تو خونه است.

از طرفی هم میتونم با خاله برم باشگاه، به خونه مامان اینا نزدیکه، به سرکار نزدیکه.

خاله قرار نیست خیلی ازمون اجاره بگیره.

فک میکنم اونجا بهمون خوش میگذره.

هم دلم میخواد برم هم نمیخوام برم تو زیرزمین.

تو اون زیرزمین که بودیم که احساس میکردم میرم تو قبر.

برای همین هیچوقت نمیرفتم خونه، همش خونه مامان ایتا بودیم.

دیگه بابا میگفت چرا اجاره میدید، بیاید با خودمون زندگی کنید.

اصلا اون دوسال زندگیم رو هیچی ازش یادم نیست، مث ی صجنه تصادف تو ذهنمه.

انگار مثلا دوروز تو اون خونه زندگی کردم.

مثل آغوش پایان دلواپسی....... مثل توووو برای من........

برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: چهارشنبه 5 بهمن 1401 ساعت: 19:55

صفحه بندی