خرید بک لینک

از دیروز عصر خیلی سردرد بودم، بعد از افطار که روزم رو باز کردم سردردم هزار برابر شد، یجوریه که وقتی سردردم نمیتونم بخوابم حس میکنم دردش بیشتر میشه نمیتونم کاری بکنم،

ی حس بی قراری مسخره میاد سراغم، ی جوری که من ی درد کشنده دارم و هیچکس نمیتونه برام کاری بکنه.

گاهی جس میکنم جمجه ام داره میشکنه از تو، دندونام دارن جدا میشن و تهوع میگیرم و بدنم انگار داره تیکه تیکه میشه.

بزور رفتم ی مسکن خوردم که بدتر شدم.

رفتم درمانگاه،

دکتر فشارم رو گرفت گفت فشارم خوبه و فقط ی آمپول کتورولاک نوشت.

بعد از آمپول خوب شدم.

نمیدونم این سردردها چیه که هرچند وقت یکبار میاد سراغم، میگیرنه یعنی؟

فکرکردم شاید چون آب نخوردم بدنم کم آب شده اینطور شدم، چون هوا گرمه اینجا بیرون هم رفته بودیم کلی راه رفته بودیم،

خیلی هم کار داشتم.

اما خب شب که برگشتیم ساعت یازده بود،

و من تا دوازده خورشت سبزی پختم پلو پختم کلی ظرف کثیف بود شستم و شام بچه ها رو دادم و کاهو و سبزی شستم و آشپزخونه رو مث دسته گل تمیز کردم و حمام رفتم ساعت دوازده و نیم بود.

به خودم افتخار میکنم که اینقدر سرعت عملم بالا رفته.

میخواستم امروز رو روزه نگیرم چون میترسیدم سردرد بشم،

اما روزه داری بهم حس خوبی میده، روزه گرفتم گفتم اگه دیدم سردردم شروغ شد باز میکنم که خداروشکر هنوز خوبم.

صبح هم اومدم سرکار،

تو راه که میرم خونه برم مخابرات برای خونه خط تلفن بگیریم، پدرمون دراومد وای فا نداریم.

سرگرمیمون به صفر رسیده.

البته ورژن 1402 قراره خیلی بیشتر دل بده به زندگی، زرنگتر باشه و به مامان و بابا خیلی بیشتر محبت کنم.

میخوام با حسین صحبت کنم اگه اجازه میده بریم برای مامان موبایل قسطی برداریم؛ او داره بچه هامون رو نگه میداره، ما اگه میخواستیم بچه ها روبزرایم مهد حداقل باید ماهی سه تومن میدادیم،

اینطوری ی قدردانی کوچیک از مامان بکنیم.

میخوام خودم حالم خوب باشه و به مامان هم کمک کنم حالش خوب باشه.

از وقتی آرمان به دنیا اومده بود چون دایی م خودم نیومده بود دیدنی آرمان باهاش قهر بودم البته مسائل دیگه ای هم همراهش بود،

امسال عید همه خونه دایی جمع بودن، منم خیلی دلم میخواست برم اما میترسیدم واکنش خوبی نداشته باشن

اما با حسین رفتیم دنبال مامان و بردیمش اونجا.

مامان و دایی هم قهر بودن.

دایی خیلی خوشحال شده بود، مامان هم خوشحال بود.

خیلی حس خوبی بهم میده تو جمعشون بودن :)

ی اتفاق خوب دیگه هم افتاده،

خاله اعظم که همیشه ی شوهر بداخلاق بدبین داشت که حتی نمیذاشت بره خونه مادربزرگم، شوهرش براش ماشین خریده و خودش و بچه هاش اومده بودن، فرداشم بهش زنگ زدم رفته بودن گردش.

خیلی براش خوشحال شدم.

میخواد مزون هم بزنه، اون خیلی زرنگه مطمینم موفق میشه.

الهی که امسال برای همه خوب باشه برای ماهم باشه.

حداقلش اینه که بتونیم ماشین رو عوض کنیم و یا اینکه ی آپارتمان اسم بنویسیم البته اصلا این مسکن مهر ها رو دوست ندارم، ی آپارتمان شخصی ساز سه خواب اسم بنویسیم. 

چندسالی بود که نماز نمیخوندم،

برای اینکه فکرمیکردم این چیزا رو آخوندا الکی دراوردن و اعتقادی بهش نداشتم، 

اما چندروزه میخونم.

و حس خیلی خوبی بهم میده

و میخونم چون بهم حس خوبی میده،

حداقلش ی جورایی انگار داری مدیتیشن میکنی، تو اون مدتی که نماز میخونی به هیچی فکرنمیکنی.

تو کلی از این کتابای درمان افسردگی و زندگی خوب نوشته بود که یکی از چیزهایی که خیلی میتونه به آرامش کمک کنه مدیتیشنه.

ختم قران هم گذاشتم؛ البته ی جزش رو خوندم.

دیروز نرسیدم.

امروز دوتا باید بخونم که الان سرم خلوت تره میرم میخونم

برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: يکشنبه 6 فروردين 1402 ساعت: 18:06

صفحه بندی