دیشب خیلی پاهام درد میکرد، از بس دارم تو خونه راه میرم و ی کاری میکنم، کارهام تمومی نداره، این خونه هم خیلی جاهاش سرامیکه،
به حسین گفتم من نمیتونم خیلی گاز وایسم، سحری رو تو بپز،
نرفت، خودم مجبور شدم برم.
اما چه سحری شده بود :///
گوشتش نپخته بود،
بعد خورشت رو کرده بودم تو آرامپز؛ اما انگار اینقدر پاهام درد میکرد درست روشن نکرده بودم/.
نمیشد بخوری اصلا.
چندتا لقمه نون ماست خوردیم.
بعد از سحر ی 1 1ی دیدم که تا مدت ها بعد از بیدار شدن نفسم بالا نمیومد.
هنوزم حس بدش باهامه.
مامانم مریضه و نگرانشم شدید.
اولش خواب میدیدم تو خونه عموم هستیم؛ مهمونیه،
البته تو خواب خونه مال خالم بود.
من میخواستم برم سرکار، با اینکه تعطیلی رسمی بود و همه بودن من باید میرفتم.
اما ماشین دست دخترخالم بود که بچه است، همیشه ی قسمت از خواب های بدم اینه که تو ی ماشین هستم که کنترلش رو از دست میدم.
اون خیلی بد رانندگی میکرد و نیمفهمیدیم کجاییم و اینقدر دیر شد که نرسیدم برم سرکار و برگشتم مهمونی.
یهویی خودمو تو ی شلوغی دیدم که ی جنازه رو دارن میچرخونن و میگن مامورای حکومت به این روز انداختنش و یهو جمعیت و مامورای حکومت ریختن تو مهمونی ما.
همه فرار میکردن، من و خالم هم باهم بودیم تو شب با کلی استری از ی خیابون های تاریک و ترسناک فرار میکردیم که مامانم زنگ زد بهم، گفت منو گرفتن.
البته مامانم نمیفهمید کجاست و فکرمیکرد بیمارستان بستریه.
قلبم از فکراینکه مامانم رو گرفتن بردن زندان داشت وای میساد، همه صحنه هایی که تو کتاب اسمش یادم نمیاد جی بود که ی عده رو برده بودن اردوی کار اجباری تو ذهنم میومد، که مامانم رو بردن تو اتاق گاز و ....
رسیدم دم خونه مامانم اینا، در زدم، تا بابام در رو باز کرد ی عده آدم 1ه بودن دم خونمون، میگفتن پلیس هستن و اومدن بابام رو ببرن.
اما من نمیتونسم بهشون اعتماد کنم.
بهش میگفتم آقا کارت شناساییت رو بده، من از کجا بدونم پلیسی شما.
بهم داد.
اما من نمیدونسم کارت شناسایی پلیس چطوریه، حس میکردم تقلبیه و ی عده آدم دیگع اومدن بابام رو ببرن.
و بابام مث ی بچه رو پله وایساده بود و منتظر بود من تصمیم بگیرم ببرنش یا نه.
البته منم نمیتونسم کاری بکنم و بردنش.
اما نمیدونسم کجا بردنش.
خودم هم ی جورایی داشتم فرار میکردم، تو شهرهرج و مرج بود.
رفتم خونه قبلیمون دیدم به یکی دیگه اجاره دادن و ی عده آدم دیگه تو خونمون هستن.
خیلی حس بدی بود،
بخصوص اینکه نمیدونسم چه بلایی داره سر مامان و بابام میاد.
کاش هیچوفت تو کشورمون جنگ نشه.
منو اگه بگیرن ببرن زندان، تو راه از ترس میمیرم.
کاش مامانم زودتر خوب بشه.
دهنم خشک شده، حس خیلبی بدی دارم. چندبار خواستم روزم رو باز کنم، باباب خدا اینقدر ها هم سخت گیر نیست، اما خب دانشگاهم، بازهم بکنم فایده نداره، نمیشه چیزی بخورم حتی آب.
خیلی از فسمت های زندگی پس از زندگی رو دیدم، حتی یکیشون نگفت که اونجا بخاطر نماز و روزه مجازات شدم، همشون فقط از حق الناس میگن.
برچسب:
نویسنده: آبتین مهدوی