خرید بک لینک

دیروز از پنج عصر که بیدار شدم تا دو شب داشتم گوشت ها رو سروسامون میدادم،

البته خیلی زیادم نبود، یخورده هم شاید من کند کار میکنم.

در کنارش فیلم رهایم کن هم میدیدم،؛ دوستش داشتم.

دیروز بارها با خودم گفتم چقدر کارمون اشتباهه که یهو گوشت و مرغ و گوشت چرخکرده و همه چی رو باهم میخریم.

یعنی قشنگ پوکیدم.

حسین هم درکنارش میگفت تو آشپزخونه ای ی چایی میاری؟ تو آشپزخونه ای ی شربت میاری.... میخواستم خفه اش کنم./

اما خب حس خوبی دارم،

گوشت تو شیشه برای بچه ها جدا کردم، بلدرچین ها رو آماده کردم، گوشت چرخکرده برای کباب مرغ آماده کردم و .....

دیگه میتونم به بچه هام برسم :)

میتونم مامان خوبی باشم.

فقط باید سویق هم براشون بخرم.

تخم بلدرچین هم براشون خریدم، ماهان عاشقشه؛،

آب قلم هم براشون درست کردم؛،

اما از ظرف شستن و .... پوکیدم؛،

خونه هم بوی گوشت گرفته.... :0

صبح هم نتونسم پنج بیدار بشم.

البته نمیشه دیگه وقتی ساعت دو میخوابم.

ساعت پنج صبح بیدار شدن خیلی خوبه، البته برای کسی که یازده میخوابه،

نه کسی که ساعت دو باید کلی غر بزنه بخوابیییییییییییید، خوابم میاد..... خسته شدم............

حسین هم داشت فیلم زخم کاری رو میدید،؛

منم صداشو میشنیدم و بعد که ی قسمتش تموم میشد برام تعریف میکرد.

برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1402 ساعت: 22:56

صفحه بندی