خرید بک لینک

دیروز و پریروز اصلا حالم خوب نبود، 

اینقدر حتی ضد افتاب نمیزدم؛، حوصله نداشتم، حس میکردم همه کارهایی که تو خونه میکنم نادیده گرفته شده، حس میکردم کسی بهم اهمیت نمیده،

میخواستم خودمو قانع کنم، میخواستم برام مهم نباشه اما در اعماق وجودم برام مهم بود.

حتی به حسین گفتم من جز تو که کسی رو ندارم، تو به یادم نباشی کی باشه؟ 

ظهر حسین اومد نهار خوردیم،؛ خورشت کدو داشتیم،

بچه ها رو نیورده بود.

داشت میگفت یکی از کارهام رو تسویه کردم و ی چک یجا داده بهم، به دردم نمیخوره، نمیتونم جایی خرجش کنم و ....

با بابا صحبت کردم چک مشتری هاش رو بگیرم و جابحا کنیم، قراره عصر برم اونجا.

منم عصر باهاش رفتم،

از وقتی رژیم کتو گرفتم خوابم 1 کمتر شده و این عالیه.

ساعت چهار رفتیم خونه مامان اینا،

چایی خوردیم. 

مامانم گفت صبح خونه خالم بوده و اون خالم که دنا خریدن اونجا بودن، 

البته فک کنم مامانم از اینکه ماشین عوض کردن خبر نداشت، خیلی خوشحال شدم که این موضوع رو نمیدونه، چون همش نگران بودم که بفهمن باز سرزنش ها روانه من میشه که شما چیکار میکنید؟

بعد من رفتم خونه خالم،

گفت مامانت گفته رژیم گرفتی،، سختت نیست نون نمیخوری؟

گفتم سختم هست،

اما زندگی سخته دیگه،

چاقی سخته، رژیم سخته.... میتونی تصمیم بگیری کدوم سختی رو انتخاب کنی.

کلی گفت که این رژیم ها نگیر خودتو مریض میکنی و ....

بهش گفتم که من درموردش خوندم و فک میکنم ضرر نداره، 

تو هم میتونی درموردش بخونی و خودت تصمیم بگیری چی برات خوبه چی نیست.

و یکم درمورد این چیزا حرف زدیم و اومدیم خونه.

بچه ها خوابیدن،

مامان هم خوابید،

من اومدم برم دسشویی دیدم مامانم جوهر نمک ریخته تو دسشویی، و به مقدار فراوووووووون، قشنگ خفه شدم تا شستم،

رفتم تخم مرغ گذاشتم برای شامم.

شام خوردم و نشسته بودم کنار بچه ها،

که یهو در باز شد،

حسین و محمد کیک خریده بودن و کادو و اومده بودن سوپرایزم کنند.

و من واقعا شوکه شده بودم.

البته ماهان بیشتر حسودیش شده بود :)))))))

دوتا کادو خریده بود داد دست بچه ها اوردن برام؛ ماهان که پرت کرد برام. برای همین میگم حسودیش شده بود.

و من ذوق مرگ بودم،

اولیش که باز کردم ی تیشرت مشکی بود که روش نوشته بود you are enough و این نوشته خیلی حس خوبی بهم میداد.

فک میکردم بعدیشم ی روسری چیزی باشه.

باز کردم دیدم هدفون بلوتوث هست......

یعنیا واقعا سوپرایز شده بودم.

آخه اصلا فکرشو نمیکردم همچین کادو گرونی برام بخره.

دستام میلرزید وقتی میخواستم بازش کنم.

و من تو همه عمرم اینقدر خوشحال نشده بودم.

بعد کیک رو بریدن و خوردن و من اصلا نخوردم. :/

ماشاله به این اراده :)

بعد مامانم گفت که چقدر غر زدی تا حسین برات تولد گرفت؟

گفتم بخدا هیچی،؛

حسین؟؟؟؟ مگه من چیزی گفتم :/

حسین گفت که نه واقعا،، من خودم خیلی ناراحت بودم که یادم رفته.

و اینکه اینقدر براش مهمم خیلی بهم چسبید.

اصلا یجور دیگه عاشقش شدم.

و من هنوووووووز ذوق مرگم:)))

البته ی ذره ته دلم براش میسوزه،

میگم نگنه پول نداشته بوده و اذیت شده از اینکه اینکارا رو برام کرده.

البته بهش گفتم که حسین من واقعا خیلی برام مهم بود که تولدم یادت باشه و از کادوهایی که گرفتم واقعا 1،،،، خیلی خیلی.

اما بخدا اگه فقط همین تیشرت رو هم میخریدی من خوشحال میشدم، نمیخواستم تو زحمت بیوفتی.

و شب اومدیم خوابیدیم.

که دیدیم صدای دعوای صاحبخونه میاد... کلی سرهم داد زدن....

ی پنج دقیقه بعدش هم زنش داشت میگفت عللللی آقا چایی میخوری برات بیارم:/

آقا من خیلی خوشحالم:)))

و ی موضوع دیگه اینکه حسین میخواد یکار بزرگی انجام بده که یا زندگیمون خیلی خیلی خوب میشه یا اینکه قققققششششششنگ به هاچ میریم.....

قشنگا.......

قشنگ به فنا میریم اگه نشه.

من از ته دلم میترسم، اما نمیخوام جلوشو بگیرم.

برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: شنبه 31 تير 1402 ساعت: 23:42

صفحه بندی