خرید بک لینک

به اول 1 خوش اومدیم.

دیشب رفتم خونه خواهرشوهرم، خیلی وقت بود منو ندیده بود، تقریبا یکماه.

بعد با کلللللی ذوق گفت وااااای چقدر لاغر شدی. و من ذوق مرگ شدم.

انگار لاغر شدن اینطوریه که اولش انگار هیچ نتیجه ای نگرفتی، بعد یهو ی عااالمه لاغر میشی.

دیروز ظهر زیرگلوی ماهان رو ی چیزی گزیده بود، البته ما نمیدونسیم چی شده، چون اون توهال بود با آرمان فقط. یهو دیدیم جیغ میزنه و دور خونه میدوه و گریه میکنه که میسسسسسوزه، ی کاریش بکنید.

حتی نمیگفت کجاش،

دیگه لباساش رو دراوردم، دیدم زیر گلوش کلا قرمز شده، اصلا نمیذاشت بهش دست بزنیم، حتی بغلش کنیم فقط گریه میکرد مامان ی کاریش بکن.

من نمیدونسم باید تو این شرایط چیکار کنم.

دیگه حسین نگاه کرد گفت انگار زیر گلوش رو ی چیزی گزیده.

همش فک میکردم الان بچم خفه میشه.

با اینکه حسین نمیذاشت به 115 زنگ زدم، اوناهم گفتن که ببرش اورژانس.

دیگه تا ما نشستیم تو ماشین و رفتیم اونجا، بهتر شده بود.

البته همینطور تا شب میگفت میسوزه.

من اینقدر ترسیده بودم و حرص کرده بودم که هردوتا دستم تا شب درد میکرد.

ی بار دیگه هم که سر ی موضوعی خیلی خیلی عصبی شده بودم همینطور شده بود.

ی گردن دردد افتضاح.

البته الان صبجی حالم خیلی خوبه.

دیروز رئیسمون دیدم و گفت حجابت خوب نیست، به حسین گفتم و از اونجایی که حسین خیلی دوست داره چادر بپوشم سریع شبش رفت برام چادر خرید.

و الان با چادر اومدم سرکار.

خودمم دوستش دارم فکر میکنم قشنگه.

اما خب گررررررررررررمممممه.

کاش تا شب همینطور پر انرژی بمونم.

برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1402 ساعت: 16:12

صفحه بندی