دیروز رفتیم بینایی سنجی و بعدش رفتیم عینک بخریم.
برای مامان عینک نزدیک بین خریدیم، تازه اصلا هم قشنگ نبود و جنسش هم خوب نبود، شد 900 تومن.
البته به جنسش و قشنگیش اهمیت ندادیم چون مامان قرار نیست مدام بزنه،
فقط وقتی میخواد خیاطی کنه و یا اینکه با گوشی کار کنه.
آرمان هم که بینایی سنجی که از طرف مرکز بهداشت میبریمشون گفته بود مشکوکه به آستیگمات این دکتره گفت هیچیش نیست.
البته آرمان برای معاینه خیلی گریه میکرد.
حالا نمیدونم این تونست درست معاینه کنه یا نه.
ولی گفت که جون باباش چشماش ضعیفه آرمان هم ممکنه بعدن عینکی بشه.
و منکه مث همیشه چشمام خوب بود، دکتره به حسین میگفت چشماش به آینه میمونه... این تورو پیر میکنه و خودش هیچیش نمیشه.
حسین هم که مث همیشه چشماش ضعیف بود 3ونیم و 4ونیم.
تو عینک فروشی برای جسین چیزی نخریدیم، چون هم خیلی گرون بود و هم اینکه جسین کلی ریش داشت و زشت شده بود و هیچی بهش نمیومد.
گفتیم ی وقت دیگه ک مرتب تره میریم....
ولی وااااای از نقطه ضعف من :///
عینک آفتابی.
اونایی که من پسندم بود 3 میلیون بود.
اما عینک بووووودا :))) نگاش میکردی معلوم بود که جنسش خوبه.
اصلا یجور دیگه ای خوشگل بود.
1 شدیدن دلم خواست.
تو اینستا سرچ کردم کلی عینک مارک دار بود اما قیمتاش روش 300 اینا بود.
حالا نمیدونم اونا هم خوبن یا نه.
چون قرار بود بریم اصفهان و نمیتونسم اونجا رژیم رو رعایت کنم، دیروز ظهر حسین گفت بریم فالوده بستنی بخوریم و از اونجایی که من نزدیک به ی سال بود نخورده بودم گفتم بریم.
و ظهرش هم ی کفگیر پلو خوردم و شب هم املت خوردم و الان بدن درده اومده سراغم.
نمیدونم چرا دوست ندارم برم اصفهان.
بخصوص که الان میدونم که مادرشوهر پدرشوهر برای ک تک لحظه های اونجا بودنمون برنامه ریزی کردن.
کاش زودتر این چندروز بگذره برگردیم.
الانم شدیدن خوابم میاد.
از شنبه دیگه ساعت کاریها بر میگرده به حالت قبل ومن هشت و نیم باید بیام سرکار تاسه.
خوشحالم از این قضیه.
مردم اینقدر 5صبح بیدار شدم.
اصلا محل کارم رو دوست ندارم، نمیفهمم کی به کیه.
دیروز رفتم به مدیرمون که خانمه و تقریبا باهاش صمیمی هستم گفتم که خانم ق گفته که خانم خ تو خونه بهش زنگ زده و یکساعت داشته پشت سر من حرف میزده و خانم مدیرمون گفت امکان نداره.
از خودش این حرفا رو زده.
خانم خ باباش سکته کرده و حالش اصلا خوب نیست. تو شرایطی نیست که بخواد همچین کاری بکنه.
دقیقا حس میکنم تو میدون جنگم. اینجا هرچند مثلا تو روت میخندن و مثلا دوستتن، اما معلوم نیست واقعا نیتشون چیه.
نمیدونم کی راست میگه.
نمیفهمم کی دوسته و کی دشمن.
برای همین تصمیم گرفتم اینجا که هستم با کسی حرف نزنم.
برچسب:
نویسنده: آبتین مهدوی