این تعطیلات در مزخرفترین حالت ممکن گذشت،
مادرشوهرم اینا یزد بودن و من نتونسم به هیچ کاریم برسم.
البته اینقدر بی معرفتن که جدیدن حتی حسین هم ازشون دوری میکرد، ولشون کرده بود.
خواهرشوهرم بهم میگفت که ط گفته نمیدونیم چرا حسین اینقدر بهمون سرد شده.
و من خنگ کفتم نه حسین فقط با شما اینطور نیست، کلا اینروزا حالش خوب نیست.
باید میگفتم که کاری کردید که ازتون قطع امید کرده.
سه شنبه شب اومدن خونمون، من میخواستم حلیم بادمجون درست کنم، اما خب حسین باید میرفت وسایلش رو میخرید و مادرشوهر زنگش زد که بیا دنبالمون و بعدش گفتن برو دنبال بابا که از ترمینال داره میاد و تا وسایل رو خرید اومد دیر شده بود،
و همچنین بادمجون یادش رفته بود بخریم :/
و من مجبور شدم اشکنه درست کنم،
البته خودشونم ما بارها که مهمونشون بودیم اشکنه درست کردن برامون.
فردا شبش گفتن بیاید خونه خواهرش.
و وقتی ما داشتیم میرفتیم به حسین زنگ زدن که برامون حلیم بادمجون بخر بیا.
و وقتی بخوای برای 20نفر حلیم بخری میشه 300 هزارتومان.
و ما دستمون خالیه، و همینطور از نظر من اونا میخواستن بهمون بفهمونن که شما باید شام خوب بهمون میدادید :/
و حسین به خواهرش گفت که من هیچی پول ندارم پولشو بزن به حسابم میخرم میام. :))
و برای فردا ظهرش مادرشوهر اینا گفتن که بیاید خونه الف،
بماند که من اصلا نمیخواستم برم.
و تو راه که داشتیم میرفتیم پدرشوهر زنگ زد که بستنی بخرید برامون و بیاید :/
اصلا این رفتارهاشون رو نمیفهمم.
و چون پدرشوهر گفته بود ما دیگه هیچی نگفتیم بابت پولش.
و همین بستنی هم شد 200 تومان.
وقتی رسیدیم مادرشوهر گفت باید فالوده میخردید:/
منم گفتم بابا زنگ زد گفت بستنی بخرید،
اینقدر جلو بچه هاشون از ما بد گفتن که بچه که سرش نمیشه رفتارش با بچه های ما بد شده.
پسرخواهرشوهرم جلو ما به مامانش میگفت که چرا ماهان و آرمان رو دعوت کردی وسایلم رو خراب میکنن :/
دلم برای ماهان میسوزه که اینقدر دوستشون داره.
میترسم بچم با این دید بزرگ بشه و بعدن که بزرگ شد ازشون نا امید بشه.
حالا اینارو ولش....
برن به درک. اصلا ذهنم رو درگیرشون نمیکنم.
این چندروز فیلم قورباغه رو دیدیم.
میخواستم امروز ساعت 5 بیدار بشم اما تا سه ماهان حالش خوب نبود و نذاشت بخوابم و نتونسم بیدار بشم.
رژیم رو هم این چند روز، این دوهفته ول کرده بودم و شدم 68 کیلو دوباره شروغ میکنم.
و همینطور 1 برم تو کار 1ی.
هم برای درامدش، هم اینکه دوست دارم اینکارو.
میخوام خودم باشم اونجا، نه اینکه سعی کنم زندگی لاکچریم رو به نمایش بزارم.
میخوام خود واقعی ی مامان کارمند و تنبل باشم :/
به حسین گفتم که بره رو اسنپ کار کنه، بهش گفتم حداقل به اندازه خرج روزانه خونه برو رو اسنپ، حالا نمیدونم بره یا نه.
میخوام دوباره بولت ژورنال رو هم بنویسم.
میخوام برای بچه هام وقت بزارم.
میخوام برم باشگاه ثبت نام کنم. و اگه میدونسم که بچه ها ساعت 5 تا 5ونیم بیدار نمیشن، با حسین میرفتیم میدویدیم.
به نظرم اگه میشد ساعت زندگیم رو اینطور تنظیم میکردیم خیلی پیشرفت میکردیم.
ساعت 5 منو حسین بیدار میشدیم، میرفتیم میدویدیم، دوش میگرفتیم و ی سری کارا که تو باشگاه 5صبحی ها میگه انجام میدادیم و میشد دیگه ساعت 6ونیم اینا.
بچه ها رو بیدار میکردیم، صبحانه میخوردیم و میرفتیم سرکار.
و ظهر اگه میشد نمیخوابیدیم،
و اگه نتونسیم ی ساعت میخوابیدیم.
و از اونطرف هم ساعت 10 شب میخوابیدیم.
برچسب:
نویسنده: آبتین مهدوی