یادم نیست چند روزه نیومدم وبلاگ
دارم به این فک میکنم برم بلاگر بشم :/
حسین اینروزا شدیدن مهربون شده، حالا نمیدونم چی شده واقعا.
آفتاب از کدوم طرف در اومده.
حرفایی میزنه و کارایی میکنه که تو این هفت سال زندگی مشترکمون نکرده بوده.
الان فهمیدم شنبه تعطیله، و من خوشحالم.
امروز عصر 1 1 گفتن میان خونمون.
آخه تازه خونمون بودن که، چقدر میان ؟ :/
بخصوص که جدیدن اصلا با بچه هام رفتار خوبی ندارن و من نه میخوام برم خونشون نه میخوام بیان.
مثلا دیشب خونه خواهرشوهر بودن و گفتن که ماهم بریم اونجا.
ما ساعت نه و نیم اینا بود که رفتیم،
آخه اصلا کلا خودشونم ساعت هشت و نیم اینا بود که بهمون زنگ زدن که همه اونجا 1 شما هم بیاید.
بعد اینطورین که آرمانمون به هرچی دست میزنه میگن چرا دست میزنی و ازش میگیرن و ....
بعد آرمان شروع میکنه به گریه کردن.
قشنگ مادرشوهرم همش میگفت آخ چقدر این بچه بدی میکنه
چطور میزاریش خونه مادرت؟
بعد اینقدر گفتن که ما همینکه شام خوردیم هنوز سفره رو جم نکرده بودن که ما راه افتادیم اومدیم خونه
برچسب:
نویسنده: آبتین مهدوی