دلم میخواد زودتر این روزهای عروسی تموم بشه،
اینقدر که استرس دارم اینروزها و از همه طرف فشاره روم.
بابا که هر تیکه از جهیزیه رو که میخره هی غر میزنه و تا هم بگم فلان چیزی پسندم نیست، میگه برای تو که مفته، پسندت نبود بنداز دور هر چی خودت دوست داری بخر.
اینقدر که بارها آرزو کردم ای کاش خودم پول داشتم میتونسم هرچی نیاز دارم رو بخرم
.
بابا همش میگه پول ندارم، برای اینکه تا من عقد کردم، رفت نقشه خونه رو تغییر بده، ی عالمه پول بابت این داد، الانم رفته زمین خریده بخاطر این رفته زیر قرض.
نمیدونم من خوذخواهم یا او!!!!
همیشه فکرمیکنم اگه بابای خودخواهی نبود، اینکارا رو میذاشت بعد از اینکه من رفتم خونه خودم.
اصلا دوست داشتم خودم میتونسم جهیزیه ام رو بخرم.
از ی طرف هم میبینم شوهرم هیچی پول نداره،
ده تومنی که وام گرفته، پنج تومنش رو داده پول پیش خونه، سه میلیون و نیمش رو سرویس طلا خریده، نزدیک دو میلیون رو تلوزیون خریده.
الان که باید قالی بخره، خرج عروسی رو بده، خرج خرید بازار رو بده هیچی پول نداره.
برای همین اصلا اعصاب نداره، همش ناراحته.
احساس میکنم تمام دوران عقدم رو سرم رو مث کبک کرده بودم زیر برف، که فکرمیکردم خوشبختم.
الان میفهمم که واقعا بدبختم، دیشب بیاد فیلم بی پولی افتادم، میخواستم به حسین بگم ک واقعا هردومون خیلی بدبختیم.
همین جایی هم که حسین میره سرکار، سه ماهه همین حقوق کم هم بهش ندادن.
به نظرم باید دست بکار بشیم که یکار جدید پیدا کنه، واقعا با این حقوق نمیشه زندگی کرد.
الان بابد پول آرایشگاه بده، پول لباس عروس بده، رسمه که برای عروس مانتو و کیف بخرن، که نداره.
اصلا هم دلم نمیخواد مامانم اینا بفهمن ما اینقدر بدبختیم.
خیرسرم فکرمیکردم شوهرم مهندسه!!!!
مثلا مهندسی عمران داره!
کاش خدا کمکمون کنه :)
برچسب:
نویسنده: آبتین مهدوی