خرید بک لینک

خیلی 1م میاد

دیروز که روز تعطیل بود تا ساعت ده و نیم خواب بودم، 

پاشدم صبحانه خوردم و غذای بچه ها رو دادم ساعت یازده و نیم باز خوابیدم.

حسین میخواست بکشدم، میگفت تو تازه از خواب بیدار شدی چطور باز خوابت میاد.

بهش گفتم روز تعطیله من اینطوری بهم خوش میگذره، 

عصبانی شد، گفت اگه اینطوره پس من هرکاری که بهم خوش میگذره میکنم،

بهش گفتم باشه، نوبتی.... :)

البته نفهمیدم میخواست چیکار کنه چون کارخاصی نکرد.

من تا یک خوابیدم،

حسین تا اون موقع رفته بود حیاط رو تمیز میکرد، میگفت اینقدر تو درختا خاک بوده که کنه شده بوده، 

سالهاست صاحبخونه حیاط رو نشسته،

حسین حیاط رو شسته بود و قشنگ تمیزش کرده بود.

بچه ها هم بازی میکردن.

بعد که من بیدار شدم او رفت سرکار،

منم یکم خونه رو تمیز کردم نهار پختم،

آهان نرفته بود سرکار، گفت میرم خونه قبلی رو تحویل صاحبخونه بدم.

بعد از نهار هم آماده شدیم رفتیم بیرون دوازده شب برگشتیم.

الانم خوابم میاد شدید....

اینقدر خوابم میاد که فک کنم اگه بمیرم برام خوب باشه.... 

ههههععععی 

برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: يکشنبه 7 اسفند 1401 ساعت: 8:05

صفحه بندی