خرید بک لینک

کتاب 1 که 1 1 را 1 1 1 رو شروع کردم برای گوش دادن،

به نظرم باید قشنگ باشه،

نویسنده هفتاد سالشه و تو 20سالگی ی سری جملات فلاسفه رو نوشته و الان دوباره دفترچه اش رو پیدا کرده و از دیدگاه الانش درموردش توضیح میده.

نکته اولش که گفت به نظرم جالب بود میگفت ما ادم ها بلد نیستیم از زندگیمون لذت ببریم، حتی اگه به چیزهایی که آرزوش رو داشتیم برسیم، باز هم ی چیزی پیدا میکنیم که بخاطرش ناراحت باشیم، چون مدام داریم به اینکه بعدش چی میشه فکرمیکنیم.

یکی از خاله هام موهاش فره، همیشه از این قضیه ناراحت بود، میگفت شوهرم بهم میگه خورشید خانم، حتی من ی بار روز موفرفری ها رو بهش تبریک گفتم باهام قهر کرد!

حالا رفته کراتین کرده، من فکرمیکردم کلی خوشحاله،بهش زنگ زدم، اما انگار من بیشتر خوشحال بودم.

همش داشت میگفت که خیلی هم خوب نشده، کلی معطل شدم و ....

یاد این جمله افتادم.

من اگه بودم حداقل تا ی هفته سر از پا نمیشناختم×

البته برای خودم هم پیش اومده،

اون موقع که بیمارستان بودم آرزوم بود بیام دانشکده، اما الان خوشحالم؟

نه اونقدر که آرزوش رو داشتم.

اتفاقن همون موقع که منتقل دانشکده شدم اساس کشی داشتم و بیشتر نگران اون موضوع بودم تا برای اون چیزی که آرزوش رو داشتم خوشحال باشم.

اتفاقن تو ی کتاب دبگه هم نوشته بود مدل آدم ها اینه، غصه ی چیزهایی براشون بزرگتر از خوشحالی اونه.

مثلا میگفت ما وقتی میخوایم بریم بیرون طوری رفتار میکنیم که نمیخوایم سگمون رو ببریم؛ کلی ناراحت میشه،

و بعد که میگیم میبریمت، خیلی خوشحال میشه.

اما اون غمه براش بزرگتر از خوشحالیه هست.

مث من که بجای اینکه ذوق انتقالی گرفتنم باعث بشه به اساس کشی فکرنکنم، دقیقا اون اساس کشی بود که خوشحالی منو گرفت.

ی موضوع دیگه هم میگفت این بود که هرچیزی خوشحال کننده و خوبی ی مدت که بگذره عادی میشه، آدم به ی چیز بزرگتری برای خوشحالی داشته باشه.

تا همین جاشو گوش دادم.

برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: پنجشنبه 25 اسفند 1401 ساعت: 18:55

صفحه بندی