دیگه دیروز 1 برای بچه ها 1 1،
مامان بابای من و داداشم اومدن و خودمون.
اینقدر ماهان ذوق کرده بود که هرکدوم کادوهاشو باز میکرد جیغ میکشید./
دیشبم از ذوقشون خوابش نمیبرد، آورده بود گذاشته بود کنارش و خوابید،
صبح هم هردوشون از ذوقش ی بار که حسین رو بیدار کردم اون دوتا زودتر بیدار شدن که با اسباب بازی هاشون بازی کنن.
ی پارکینک ماشین براشون خریدیم 350 یکی از این ماشین نشکنا جرثقیل خریدیم 250 یکی هم ماشین تبدیل شونده کنترلی خریدیم 450
آخر شبم همش میگفت میشه باز آهنگ تولد بزاری برامون، میشه بادکنک ها رو باز نکنیم باز هم تولد داشته باشیم.
بچه داری این قسمت هاش خوبه :))
اون موقع ها که بچه بودم نمیتونسم کلمه بالاخره رو بخونم، یادمه هروقت این کلمه رو میخوندم احساس میکردم بمب اتم شکافتم :)
شنبه هم باید بریم تهران برای عمل آرمان،
یعنی آرمان رو عمل کنم به اندازه اینکه خونه دار بشیم احساس آرامش میکنم، اینقدر که دارم حرصش رو میخورم.
مدام دارم بچم رو تو اتاق عمل تصور میکنم، اینکه چطور دکتر تیغ جراحی دستش میگیره و .....
درد بعدش رو .....
ی مشکل دیگه هم اینکه برادرشوهرم اینا تهران زندگی میکنن، قراره بریم اونجا، اما من ترجیح میدادم ی خونه میگرفتیم اونجا میموندیم.
شاید دلیلش خیلی مسخره باشه، ی پرنده دارن که اسمشو نمیدونم،
این پرنده ههه وله تو خونشون،
خودشون میگفتن یاد گرفته در قفسش رو باز میکنه میاد بیرون.
و من ازش میترسم....
اونجا آرامش ندارم.
اینم میگذره :))
یکی رو میشناختم که ی بیماری ناشناخته گرفته بود که ریه اش رو از کار انداخته بود، صبح دیدم مرده، ی بچه چهارساله هم داشته،
خدا رحمتش کنه.
خیلی ناراحت کننده است این اتفاق ها....
کاش واقعا مریضی نباشه تو خانواده هامون بقیه اش میگذره.
مردن آدم ها خیلی بده برای نزدیکاشون، یکی از دوستان نزدیکم سه سال پیش بخاطر کرونا مرد، حتی ی روز نیست که بهش فک نکنم، بخصوص که همکلاسی دانشگاهم بود و من تو همون دانشگاهی کار میکنم که درس میخوندم،؛
قشنگ هرقسمت از دانشگاه اونو بیادم میاره،
حتی دسشویی ها :(
اما خب اینکه حس کنی دیگه به هیچ عنوان نمیتونی یکی رو داشته باشی، اینکه دیگه هیچوقت نتونی صدای کسی رو بشنوی، ی حس پوچی مزخرفی بهم آدم میده.
برچسب:
نویسنده: آبتین مهدوی