دیروز ظهرساعت دوازده و نیم که میخواستم برم خونه، خیلی آفتاب شدید بود، شدید.....
هوای اینجا خیلی گرم شده،
عینک دودیم هم نیورده بودم، داشتم کور میشدم،
که وسط راه یهو حسین رو دیدم :))
از ی مغازه اومد بیرون.
انگار فرشته نجات دیدم:)
واقعا تو این افتاب خیلی اتفاق خوبی بود.
حسین منو رسوند خونه و رفت دنبال کارهاش.
منم با اینکه خیلی خوابم میومد، اما دیدم نهار نداریم ظرفها هم کثیفه.
تا نهار آماده بشه ظرفها رو شستم،
ساعت سه شد،
که حسین اومد.
نهار خوردیم و خوابیدیم.
بچه ها خونه مامان بودن،
مامان میگه وسط ظهر خیلی گرمه نیاید دنبال بچه ها، عصر بیاید.
عصرهم حسین رفت دنبال بچه ها،؛ گفت خوابیدن و من کار دارم نمیارمشون.
منم از خدا خواسته.
لباسا رو ریختم تو ماشین لباسشویی،
رفتم حیاط رو جارو زدم، میخواستم طی بکشم نشد، مجبور شدم بشورم حیاط رو.
در حین کار کردن کتاب برادران کارامازوف هم گوش میدادم.
که مامان زنگ زد که آرمان داره گریه میکنه،
میگه مامان میخوام.
به حسین زنگ زدم رفت بچه ها رو آورد.
ساعت هشت اینا بود.
براشون آب طالبی گرفتم خوردن و نهارهای ظهر رو آوردم براشون خوردن.
ماهان اینقدر خوشش اومده بود همش میگفت مامان چطوری بلدی از این غذاهای خوشمزه بپزی :))
حالم خیلی نرمال نبود،
رفتم حلوا پختم که حسین اومد.
شام خوردیم و نشستیم فیلم بیریکینگ بد دیدیم.
تا ساعت دو شب.
که ساعت های سه و نیم اینا بود از سردرد از خواب بیدار شدم.
یعنیا ی وقتایی در حد مرگ سرم درد میگیره.
اینقدر درد میگیره که حتی وقتی خواب بودم از دردش بیدار شدم.
یعنی ی دکتر مغزواعصاب برم ؟؟ نکنه ی چیزیم باشه و من میزارم به پای میگرن؟
دیگه تا ساعت پنج و نیم از درد خواب نرفتم و هی قرص مسکن خوردم.
همش آرزو میکردم کاش سرنگ دو داشتیم تو خونه کتورولاک میزدم. اما نداشتیم.
ساعت پنج و نیم که ساعتم برای سرکار زنگ خورد 1 بهتر شده بود و شدیدن خوابم میومد.
یعنیا این کرختی و خواب الودگی بعد از اینکه دردت خوب میشه دارم خیلی حس خوبیه.
هی گفتم پاشم برم سرکار، دیرم میشه.
اما نتونسم ساعت کوک کردم برای شش و رب.
شش و رب ساعت زنگ خورد خاموش کردم تا هفت خوابیدم و هفت جسین رو بیدار کردم تا اومدم سرکار هفت و نیم بود.
صبح یکی از همکارام با حالت تیکه انداختن گفت شما پاس امتحاناتت رو زودتر رفتی؟ :/
برای پاس گرفتن که حقم هست باید جواب به همه بدم.
الانم هم خوابم میاد، هم ی ذره سرم درد میکنه.
منتظرم دوازده و نیم بشه برم خونه بخوابم.
منکه واقعا اگه خوابم بیاد و گشنم باشه ترجیح میدم بخوابم.
نهار هم نداریم.
به حسین میگم ی چیزی از بیرون بگیره.
واقعا توانایی نهار پختن ندارم.
میخواستم ظهر بعد از سرکار برم پارچه فروشی، که تواناییش رو ندارم.
برای وقتی که مامان اینا از مکه اومدن هم لباس ندارم.
شت....
برای بچه ها هم باید دوسه دست لباس خوب بخرم.
برچسب:
نویسنده: آبتین مهدوی