خرید بک لینک

یکی از خواهرشوهرای من خیلی وضعشون خوب شده،، و شوهرش جدیدن خیلی به حسین بی احترامی میکنه،

و حسین هیچی نمیگه هیچ وقت.

دیشب رفتیم خونشون که بعدش بریم حسینیه روضه،

همین که رسیدیم به حسین گفتن که میخوایم کولر بخریم توهم بیا باهامون بریم، و حسین رو بردن.

من موندم و بچه ها.

بچه های من و نوه خودش داشتن باهم بازی میکردن و جیغ میزدن، یهو سر ماهان داد زد که جیغ نزن ماهان.

درصورتی که نوه خودش بود و 1 به او میگفت حداقل.

حسین اینا اومدن،؛

پیتزا خریده بودن

همه نشستن بخورن، من چون رژیم داشتم نرفتم.

ی چندبار گفت که بیا بخور، گفتم من شام خوردم و اومذم نمیتونم بخورم.

یهو گفت که همونی که باباجواد میگفت.

من هیچی نگفتم

به حسین گفت که میدونی که باباجواد چی میگفته؟

حسین گفت نه.

گفت ی روز مهمون داشته چندبار به مهمونش گفته که هندونه بخور نخورده، بابا جواد هم گفته به فلان جام که نمیخوری.

و من مونده بودم چه واکنشی باید نشون بدم.

و حسین هیچی نگفت.

یاید 1 میکردیم

برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: شنبه 31 تير 1402 ساعت: 23:42

صفحه بندی