خب تولدم تموم شد.
حسین یادش نبود.
روز زن هم چیزی نگرفته بود ی پیام داده بود که جبران میکنم :/
خانواده همسر هم کسی یادش نبود.
خانواده 1 هم.
حس بدیه که 31 سالت بشه و آدم هایی که هروز باهاشون زندگی میکنی و اسمشون رو میزاری خانواده، ببینی برای هیچکدومشون به اندازه ی تاریخ تولد براشون اهمیت نداری.
دیروز ظهر ساعت دوازده به مامانم زنگ زدم گفت حسین اینجاست، بهش گفتم به حسین بگو من دارم میرم خونه بچه ها رو بیاره، مامانم گفت من نهار پختم بزار نهار بخورن بیان.
من احمق فک 1 حالا مثلا حسین میخواد عصر که میاد سوپرایزم کنه.
عصر که اومدن خونه رو تمیز کرده بودم، منتظر بودم وقتی میان تو، کادو گرفته باشه و تولدم رو تبریک بگه.
اما خبری نبود.
چایی درست کرده بودم
بهش گفتم چایی بیارم گفت نمیخورم.
گفتم چرا؟؟؟؟؟؟
گفت قهرم.
گفتم وا چرا؟ گفت چون مامانت بهم چایی داده دیگه نمیخوام
رفت نشست سر حساب کتاباش.
منم بچه ها رو بردم حمام
ی خورده آلبالو داشتیم، ترشک درست کردم.
ظرفها رو شستم.
برای بچه ها شام پختم،
حسین گفت من میرم خونه مشتری کار دارم.
ساعت نه بود رفت بیرون.
همش منتظر بودم ساعت یازده که اومد مثلا کادو خریده باشه،
تبریک بگه
اما وقتی اومد خبری نبود.
براش شام آوردم،
سر شام خیلی عادی بهش گفتم، حسین ی چیزی بگم؟
گفت بگو.
گفتم امروز تولدم بود.
گفت ععععع :/
مگه امروز 25اوم نبود؟
گفتم الکی نگو تاریخو یادم رفته، دوساعت پیش که میرفتی بیرون گفتی امروز روز زوجه آشغالا رو بده ببرم.
25 روز زوج نیست.
داشت فیلم میدید.
دیگه هیچی نگفت.
ادامه فیلمشو دید.
شب که خوابیدیم،
من رو مبل میخوابم همیشه، داشتم دنبال گوشیم میگشتم، دیدم سرش تو گوشیشه و داره پیام های بلندبلند تو ایتا میده،
فک کردم پیام معذرت خواهی به منه.
گوشیمو روشن کردم دیدم تو ایتا پیامی نیومده.
خیلی ناراحت شدم، از خیلی بیشتر.
حس میکردم همه زندگیمو باختم. و بدتر از اون اینکه مدام فک میکردم این پیاما برای کی بود؟
حس میکردم تو برزخم،
حسین حتی رفتاراش فرق کرده، تو کارای خونه اصلا کمک نمیکنه، انگار اصلا با ما زندگی نمیکنه.
به صبا پیام دادم، خوبه که دارمش، کلی باهم حرف زدیم.
بهم پیشنهاد داد خودت برای خودت تولد بگیر، بهش نشون بده که اگه توهم بهم اهمیت ندی خودم به خودم اهمیت میدم.
همکارم میگفت شوهرش برای تولدش براش انگشتر خریده، خالم که 20سال از زندگیشون میگذره روز تولدش شوهرش براش کارت هدیه گرفته بود و تو گروه خانوادگی تبریک گفته بود.
جاریم که نزدیک 20 سال از ازدواجشون میگذره تهران که بودیم تولدش بود،
شوهرش و بچه هاش براش کیک خریده بودن و سوپرایزش کردن.
و من بعد شش سال زندگی، حسین تولدمو یادش رفته بود.
حالا تصمیم دارم که عصر ی کیک کوچیک بگیرم و خودم برای خودم تولد بگیرم و عکس بگیرم بزارم اینستا.
به معنای واقعی به این نتیجه رسیدم که تو این دنیا هیچکس رو ندارم.
ی چیزی دیگه هم فهمیدم که دلم خیلی سوخت.
و احساس بی کسی کردم.
بابام کارگاه لحاف دوزی داره، داداشم میخواست بیمه بشه، کلی به بابام گفت، بابام همش میگفت مسئولیت داره و میترسم و ....
با این حال داداشم کلی رفت دنبال کارهای بیمه، که بیمه بابام بشه.
درنهایت بابام قبول نکرد.
و شنیدم که الان داره برای ی غریبه این کارو میکنه.
چقدر داداشم هم بی کسه.
چقدر بابام بی محبته.
این رژیم کتوژنیک هم شده نورعلی نور.
هیچی نمیتونم بخورم.
تخم مرغ نداریم جسین یادش میره بخره،
دیروز ظهر تن ماهی باز کردم، نتونسم خالی بخورم، حس کردم الان حالم بد میشه.
شام نخوردم.
همه غذام شده مغز بادام زمینی.
البته خوب وزن کم کردم، الان شدم 67.700
برم به وظایف سرکارم برسم
برچسب:
نویسنده: آبتین مهدوی