خرید بک لینک

خسته ام در حد مرگ.

ظهرهم مهمون دارم.

دلم میخواست ی هفت هشت ساعت بخوابم

این چندروز ده همسر بودیم و هرثانیه مراسم بودیم یا خواب.

مطمئنا اگه یکی از خواهرشوهرام نبود بیشتر بهم خوش میگذشت، یکی از خواهرشوهرام که اتفاقن پسربزرک هم داره که همین روزا عروس میاره خیلی اذیتم میکنه..

نمیدونم میخواد چی به سر عروس خودش بیاره.

ی دختره تو روضه به دخترخواهرشوهرم گفته بوده که من خیلی دوست دارم بیام تو خانواده شما.

اتفاقن همون موقع که داشت میگفت جاریم هم بود.

ما خندیدیم.

منکه با خودم گفتم باید بهش بگی تو این خانواده هیچ خبری نیست، از دور روابطشون قشنگه.

یکیشون که عروس اصفهان شده، بارها تو حرفاش گفته که من با اینکه غریبم اونجا خانواده شوهرم اصلا منو جمعشون راه نمیدن و باهام مث غریبه ها برخورد میکنن.

فشنگ حس میکنم وقتی میاد یزد تلافیشو سر من در میاره.

مثلا وقتی میخوان برن مراسم، هیچی نمیگن، حتی طوری رفتار میکنن که بخصوص من متوجه نشم که دارن آماده میشن برن، بعد یهو میبینی نیستن و فلان جا مراسم بوده رفته.

من موندم تنها؛ البته خوب بود که جاریم هم بود.

حتی منکه به حسین میگفتم من تو این مراسم تنهام و حق نداری بری تو هیئت و باید پیش من باشی، قشنگ میگفتن حالا حسین دل گرفته بره تو هیئت چرا جلوشو میگیری :/

خودشون که نبودن حتی ازاینکه حسین هم پیش من باشه بدشون میومد ://

کاری کردن که جاریم که تهرانه میگفت من حالاحالاها یزد نمیام.

واقعا حس میکنم اون خواهرشوهرم که اصفهانه کلا، بیماری روحی روانی داره

به هرحال که من امسال اصلا سکوت نکردم،

ی مراسمی دارن بهش میگن نخل برداری؛ کلا همه یزدی ها دارن

میرن سرخاک مرده هاشون و ....

من قشنگ تو اون مراسم تنها بودم با آرمان،

بعد آخر شب مادرشوهرم داشت به حسین میگفت که چقدر خوبه که من اینجام و همه رو میشناسم و ....

منم بهش گفتم دقیقا حسی که من دارم،

من اینجا غریبم دختراتم که از هفت پشت غریبه بدتر رفتار میکنن.

تو جمعشونم که بودم گفتم.

آدم های مزخرف مسخره.

برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: سه شنبه 10 مرداد 1402 ساعت: 18:53

صفحه بندی