شایدم خیلی بدبخت شدم - تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 17:36
دلم میخواد زودتر این روزهای عروسی تموم بشه، اینقدر که استرس دارم اینروزها و از همه طرف فشاره روم. بابا که هر تیکه از جهیزیه رو که میخره هی غر میزنه و تا هم بگم فلان چیزی پسندم نیست، میگه برای تو که مفته، پسندت نبود بنداز دور هر چی خودت دوست داری بخ
چالش زبان مادری (لحجه مادریم!) - تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 17:36
"یکی از شعرا پیش امیر دزدان رفت و ثنایی برو بگفت.(یَتا شاعر رف بِرِ فرمانده دُزا یَتا شِر بِرِش خوند)xa0فرمود تا جامه ازو برکنند و از ده بدر کنند.(فرمانده دزا دستور داد لباساشوxa0 ازِش گرفتن!)xa0مسکین برهنه به سرما همیرفت،(مرد شاعرو لُخت وسط سرما وِل کِر
برام دعا کنید قراردادم رو تمدید کنند. - تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 17:36
چندوقت پیش ی پست گذاشته بودم که خیلی بدبختیم، اصلاح میکنم بدبخت نیستیم بی پولیم. نمیدونم چرا اگه مسئولین ما میدونن که با حقوق 12 میلیوم میشه ی زندگی خوب داشت، پایه حقوق رو گذاشتن 800 تومن؟ یعنی حتما میگن بزارید مردم معمولیمون تو فقر باشن، البته با ا
فقط ی ذره امید تو دلم مونده - تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 17:36
هر روزی که از روزهای متاهلیم میگذره، به این فکر میکنم این اشتباه بود که فکرمیکردم اگه ازدواج کنم میتونم احساس خوشبختی کنم. البته منکر نمیشم که هرچی هم مشکلات بزرگ باشه، هیچوقت به پای استرس اونروزهایی که همش خاستگار میومد نمیشه. الان اینروزها، غم از
کسی میتونه راهنماییم کنه؟ - تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 17:36
میخوام برای ارشد وزارت بهداشت ثبت نام کنم و امسال واقعا بخونم براش. اما هرچی تحقیق میکنم درباره هررشته ای، آخرش تو نظراتش که پایینش نوشته شده پشیمون میشم. یکی هست که نوشته باشه من این رشته رو خوندم و اگه دکتری این رشته رو نگیرید فایده نداره و این حرف
دارم رخت میشورم های های، - تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 17:36
عروسیمون برگزار شد، البته خیلی خوب نه، بخاطر مادرشوهرم. اینقدری اذیت کرد که همکارام که تو عروسی بودن همش میگفتن دلمون میخواست بیایم خفش کنیم. مثلا اینکه صندلی آوردن گذاشتن کنار صندلی داماد که تو عروسی مادرش کنارش بشینه اونجا،!! اگه میشد منو بلند میک
بابابزرگم فوت شده - تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 17:36
یک هفته بعد از عروسیمون بابابزرگم که خیلی برام عزیز بود، فوت شد. سکته کرد، خیلی یهویی. اینقدر این درد برای من عمیق و بزرگ بود که نمیتونستم و نمیتونم باور کنم، اصلا هربار که میخوام بهش فکرمیکنم قلبم فکرم رو پس میزنه (خودم هم نفهمیدم چی گفتم.) غیر از
یکم از زندگی دونفری - تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 17:36
دیشب قرار شد که دونفری ی فیلم ببینیم، تا حسین نمازش رو بخونه من از فیلم های لب تابش داشتم یکی رو انتخاب می کردم که ببینیم، یهووووو به طور اتفاقی یکی از فیلم های عروسیمون رو که همکارش گرفته بود رو دیدم. وقتی بازش کردم از خوشحالی و هیجان و ذوق گریه کرد