تب - تاریخ: 1401/12/20 ساعت: 17:04
ی راس از وسط زمستون پرت شدیم تو تابستون.  اینقدر هوا گرم شده ک ادم دلش میخواد کولر روشن کنه.  ماهان تب کرده،   جاریم حالش خوب نبود گفت ده روز پیش سرماخوردم،  خداکنه ماهان از او نگرفته باشه.  خوابم میاد شدید،  ظهرهم نخوابیدم،   اما نمیتونم بخوابم.  آرمان هم من داشتم حیاط رو جارو میزدم با صورت از پله ...
اردوگاه کار اجباری - تاریخ: 1401/12/20 ساعت: 17:04
دیشب کتاب انسان درجستجوی معنا رو شروع کردم،   دریاره ی پزشکه ک تو اردوی کار اجباری نازی هاست.  فقط باید دعا کنیم جنگ نشه،  آدمها بیشتر از هر حیونی میتونن وحشی باشن،  و البته جالبه ک برای اونا ک تو اردوی کار اجباری هستند و هر لحظه شون زجراوره بازهم نمیخوان بمیرن و برای زنده موندن همه تلاششون رو میکنن...
خواب - تاریخ: 1401/12/7 ساعت: 8:05
خیلی خوابم میاد دیروز که روز تعطیل بود تا ساعت ده و نیم خواب بودم،  پاشدم صبحانه خوردم و غذای بچه ها رو دادم ساعت یازده و نیم باز خوابیدم. حسین میخواست بکشدم، میگفت تو تازه از خواب بیدار شدی چطور باز خوابت میاد. بهش گفتم روز تعطیله من اینطوری بهم خوش میگذره،  عصبانی شد، گفت اگه اینطوره پس من هرکاری ...
مشهد - تاریخ: 1401/12/7 ساعت: 8:05
امروز دارم با خانواده الن زندگی میکنم، مغازه خودکشی، خیلی جالب نیست، فقط گوش میدم که دهنم درگیر باشه و به اون چیزهایی که نباید فکرنکنم. دارن درمورد این خرف میزنن که ی مسابقه برگزار کنند و برنده ها که سه نفرن رو ببرن مشهد، کاش میشد من جزو اون سه نفر باشم، تنهایی برم مشهد، به آرزوم برسم. داشتم تو بلاگ...
خواب عجیب و ترسناک - تاریخ: 1401/12/7 ساعت: 8:05
ظهر ک خوابیدم ی خواب خیلی عجیبی دیدم،  هنوزم با فکرش نفسم بالا نمیاد.  خواب میدیدم سه قلو حامله ام و یکی هم بچه بدبخت بود تو بیمارستان میخواستن بزارنش سرراه،  مامان گفت اینم رو ما به سرپرستی بگیریم.  چهارتا بچه شیر داشتم
شت - تاریخ: 1401/11/17 ساعت: 23:22
تو روحشون اومدن نرم افزاری که باهاش کار میکردیم رو عوض کردن و این نرم افزار جدیده کلی مشکل داره. همه درسها رو تعریف کردم؛ الان که بچه هام میخوان درس ها رو بردارن براشون میزنه ارائه نشده. شت. تو روح اونی که پیشنهاد داده نرم افزارها عوض بشه اونم درست تو موقع شروع سال تحصیلی جدید و انتخاب واحد و ثبت نم...
ساعت دوازده - تاریخ: 1401/11/17 ساعت: 23:22
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">Adblock test (Why?)
من دیگه مامان خوبی شدم - تاریخ: 1401/11/17 ساعت: 23:22
دیگه دیروز خیلی دختر خوبی شده بودم. حسین زنگ زد که دفترم رو گم کردم برام پیدا کن، دیگه منم کل خونه رو تمیز کردم، البته دفترش تو خونه نبود و تو دفترکارش بود. ولی خونمون تمیز شد. برای بچه ها سوپ پختم، ماهان هر قاشقی که میخورد میگفت مامان خیلی خوشمزه شده، تو خیلی خوب سوپ میپزی، غذاهای تو خیلی خوشمزه اس...
روز ششم ظهر - تاریخ: 1401/11/5 ساعت: 19:55
روز ششم ظهر :: روزهای خوب رو باید ساخت روزهای خوب رو باید ساخت بایگانی آخرین مطالب پیوندهای روزانه پیوندها ۴ بهمن۰۱ ۰۱/۱۱/۰۴ خانم خوشبخت خانم خوشبخت Adblock test (Why?)
روز ششم ظهر 1 - تاریخ: 1401/11/5 ساعت: 19:55
رفتم بلیط استخر برای فردا گرفتم. با مامان و خاله بریم :) صبحی خاله اعظم زنگ زده بود میگفت باشگاه پنج صبحی ها رو خوندی حالا پنج صیح بیدار میشی؟ :)) و کلی حرف زدیم. دارم دوره عاشق نماز شو رو گوش میدم، ببینم عاشقش میشم :/ آهنگ my number one رو دوست دارم :) یکی از دانشجوهامون خیلی پیگیره، حتما هروز میاد...
گزارشات یک - تاریخ: 1401/11/5 ساعت: 19:55
وبلاگ قبلیم حذف شد،  نمیدونم تصمیم درستی بود یا نه. چندسال زندگیم اونجابود. اما خب جز انرژی منفی چیزی نداشت، اینقدر که همیشه وقتی ناراحت بودم اونجا رو مینوشتم. امروز قراره برم استخر و خیلی حس خوبی دارم :) درمورد خونه خاله هم که مامان خیلی مخالفه، میگه نمیخواد برید خونه فامیل، حسین هم خیلی موافق نیست...
ی پسر دارم ک اسمش رو گذاشتیم ماهان - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:26
خیلی وقته اینجا نیومدم،ـ اینجا رو خیلی دوست دارم، گذر زندگیم اینجاست،ـ دلم میخواد بازم زیاد بیام اینجا،ـ الان ی پسر خیلی خوشگل به اسم ماهان, دارم ک همه دنیای منه، الان میفهمم عشق چیه، دلم میخواد بخورمش هرلحظه، وقتی دمر میشه یا اولین بار ک بو گفت براموم دلمون میخواست بمیریم از خوشحالی
زندگی روتین ما! - تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 0:16
گاهی وقت ها دلم خیلی برای حال و هوای مجردی هام تنگ میشه. دل بستن به رویاهای پوچ! زندگی تو رویا...،xa0 زندگی تو خیال....،xa0 بودن با دوستان،....،xa0 لذت بردن به بودن تو دنیای مجازی، خوش بودن با آدمهایی که
حاملگی سخته :( - تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 0:16
حامله بودن خیلی سخته، گاهی وقت ها احساس میکنمxa0 دارم افسردگی حاملگی میگیرم. خیلی بدم میاد ک چاق شدم :( دوروز دیگه تولد شوهرمه نمیدونم براش چیکار کنم. حوصله هیچ کاری رو ندارم اصلا :( خیلی بی حوصله شدم
دارم مامان میشم :) - تاریخ: 1397/9/14 ساعت: 12:09
نمیدونم چقدر از اومدنم تو ویلاگ میگذره... خیلی وقته. اما اینجا واقعا بهم آرامش میده، به آهنگ گوش دادن و نوشتن حرف های دلمxa0 و جدا شدن از دنیای واقعی. این وبلاگ رو دوست دارم, چون خاطرات پرچالش ترین روزه
دردسرهای بچه دار شدن - تاریخ: 1397/9/14 ساعت: 12:09
چقدر خوبه که اتفاقات زندگیم رو ثبت کردم. چه روزهای پرتنشی داشتم که همه رو فراموش کردم. خداروشکر که ازدواج با صادق به هم خورد هرچند تا مدت ها بعدش هنوز هی بهم میگفتن اون خونه داشت، اون فلان بود و ...
زنده ام - تاریخ: 1397/2/1 ساعت: 9:15
الان یکسال از اخرین باری که اومدم وبلاگ میگذره. البته بیشتر به این خاطره که تو خونه نت نداریم. خیلی نمیتونم وقت بزارم الان، چون سرکارم. فقط اومدم بنویسم زنده ام و همه چی خوبه.
داداشم - تاریخ: 1396/2/18 ساعت: 12:23
داداشم سال سوم دبیرستانه،از اینکه براش کم میزارم خیلی ناراحتم. از اینکه نسبت به درس خوندنش بی تفاوتم و کمکی بهش نمیکنم،،، نمیدونم شایدم اینروزها واقعا حال داداشم خوب نیست که من اینهمه همش دلم شور میزنه دلم گرفته همش براش ناراحتم. دیشب که خونه مامان
نظرتون رو درمورد لباس عروسم بگید لطفا. - تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 17:36
واااااااااای دیشب رفتیم لباس عروس دیدیم، چه لحظه خوبیه این لباس عروس پوشیدن، واقعا آدم احساس میکنه پرنسس شده :/ از بین لباسهایی که پوشیدم یکیش رو من خیلی دوست داشتم،،، درست همونی که مامانم ازش متنفره!!!!! ساده هست، اما دامنش خیلی پف داره،،،، خب من از
خرید بازار - تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 17:36
دیروز و پریروز رفتیم خرید بازار، با اینکه تصمیم داشتم فقط چیزهایی که نیاز دارم بردارم، xa0و هیچ چیز خیلی گرونی هم برنداشتم، شد 600 هزارتومن فقط خرید من، 400 تومن هم خریدهای آقای داماد، اون هم فقط تو لوازم آرایش. الان هم احساس میکنم فروشنده اشتباه کر