دوباره مادرشوهر اینا مهمونمون هستن
-
تاریخ: 1402/6/28 ساعت: 13:34
یادم نیست چند روزه نیومدم وبلاگ دارم به این فک میکنم برم بلاگر بشم :/ حسین اینروزا شدیدن مهربون شده، حالا نمیدونم چی شده واقعا. آفتاب از کدوم طرف در اومده. حرفایی میزنه و کارایی میکنه که تو این هفت سال زندگی مشترکمون نکرده بوده. الان فهمیدم شنبه تعطیله، و من خوشحالم. امروز عصر مادرشوهر اینا گفتن میا...
دغدغه های یک مادر
-
تاریخ: 1402/6/28 ساعت: 13:34
وقتی مادر میشی ذهنت در آن واحد هزارجا هست. مثلا الان من سرکارم. کلی کار دارم که باید انجام بدم. بادکتر بابت کلاسش تماس بگیرم. طرح درسها رو بنویسم. زنگ دانشجوها بزنم بابت برنامه کلاسیشون اتمام حجت کنم. نامه های کاراموزی رو بنویسم و ارسال کنم. وکیل تو حوزه قصور پزشکی پیدا کنم. کسی میدونه چطور میتونم ت...
میخوام بلاگر بشم
-
تاریخ: 1402/6/28 ساعت: 13:34
این تعطیلات در مزخرفترین حالت ممکن گذشت، مادرشوهرم اینا یزد بودن و من نتونسم به هیچ کاریم برسم. البته اینقدر بی معرفتن که جدیدن حتی حسین هم ازشون دوری میکرد، ولشون کرده بود. خواهرشوهرم بهم میگفت که ط گفته نمیدونیم چرا حسین اینقدر بهمون سرد شده. و من خنگ کفتم نه حسین فقط با شما اینطور نیست، کلا اینرو...
همکار خبرکش
-
تاریخ: 1402/6/14 ساعت: 23:32
خواهرشوهر محترم زنگ زدن و منو دعوت کردن بریم استخر:) و من خوشحالم :))) یکی از همکارام گفت دیروز خانم خ زنگش زده از خونه و درمورد اونروز که رئیس حراست بابت حجاب بهم گیر داده بود پرسیده بوده و بعد کلی از من بد گفته و مدام میگفته که خیلی حجابش بد بوده و بارها همکارا بهم میگفتن برو به حراست بکو و ... فک...
استخر
-
تاریخ: 1402/6/14 ساعت: 23:32
دیروز استخر خیلی خیلی خوب بود. البته که الان دستم درد میکنه، ما دستمون رو میگرفتیم به طناب و رو اب شناور میشدیم، چون شنا بلد نبودیم. ی خانمه گفت که دستتون درد میگیره بعدن، و ما اعتنایی نکردیم. یعنیا یکی از آرزوهام اینه که شنا یاد بگیرم. برم کارام رو انجام بدم که دم مهر که میشه خیلی خیلی سرکار، سرم ش...
واقعا چرا اینطوری هستن آدما
-
تاریخ: 1402/6/14 ساعت: 23:32
دیروز رفتیم بینایی سنجی و بعدش رفتیم عینک بخریم. برای مامان عینک نزدیک بین خریدیم، تازه اصلا هم قشنگ نبود و جنسش هم خوب نبود، شد 900 تومن. البته به جنسش و قشنگیش اهمیت ندادیم چون مامان قرار نیست مدام بزنه، فقط وقتی میخواد خیاطی کنه و یا اینکه با گوشی کار کنه. آرمان هم که بینایی سنجی که از طرف مرکز ب...
کراتین کار باشی خوبه؟
-
تاریخ: 1402/6/3 ساعت: 16:12
امروز صبح بخاطر ی گربه مجبور شدم 40 دقیقه پاس رد کنم اونم تو این شرایط کمبود مرخصی. تو راهی که داشتم میومدم ی گربه نشسته بود، به نظرم اومد از اون گربه های لاسه، ترسیدم بپیچه به دست و پام و هرکار کردم نتونسم این ریسک رو بکنم که از کنارش رد بشم، مجبور شدم کلی دور بزنم و راهم دور شد. بجای اینکه شش و نی...
منم میخوام برم مسافرت
-
تاریخ: 1402/6/3 ساعت: 16:12
دیشب بازم خوابم نمیبرد. دیگه ساعت دو قرص لورازپام خوردم. و صبح تا هشت انگار بیهوش بودم. هشت صبح هم دیگه دیر بود برای سرکار رفتن و دوباره خوابیدم و وقتی چشم باز کردم ساعت یک ظهر بود. حسین بچه ها رو مث هروز صبح برده بود خونه مامان اینا. بعد که بیدار شدم صبونه خوردم و رفتم لباسها رو اتو زدم شبم رفتیم ...
به اول شهریور خوش اومدید
-
تاریخ: 1402/6/3 ساعت: 16:12
به اول شهریور خوش اومدیم. دیشب رفتم خونه خواهرشوهرم، خیلی وقت بود منو ندیده بود، تقریبا یکماه. بعد با کلللللی ذوق گفت وااااای چقدر لاغر شدی. و من ذوق مرگ شدم. انگار لاغر شدن اینطوریه که اولش انگار هیچ نتیجه ای نگرفتی، بعد یهو ی عااالمه لاغر میشی. دیروز ظهر زیرگلوی ماهان رو ی چیزی گزیده بود، البته ما...
15مرداد
-
تاریخ: 1402/5/19 ساعت: 12:38
امروز ساعت 4صبح آرمان بیدار شد، گرمش شده بود نمیخوابید، درصورتی که من زیر پتو بودم و سردم بود. نمیفهمم چطور این بچه ها اینقدر گرمایی هستن، تا اون خوابش برد نزدیک 4ونیم بود. و یهو انگار یکی زد تو سرم و گفت ای احمق نرفتی دنبال شکایت از پزشک رو بگیری. پزشک زده بچه ات رو داغون کرده. بعد به این فک کردم چ...
در امتداد معجزه
-
تاریخ: 1402/5/19 ساعت: 12:38
وای ی فیلم عالی دیدم. در امتداد معجزه اینقدر خوب بود که قنشگ با فیلم استرس داشتم با فیلم خوشحال شدم و بارها خوشحال شدم از اینکه منم ی مادرم و بارها گفتم واقعا هیچکس برای بچه ها مادر نمیشه. و بارها نوجوونی بچه هام رو تصور کردم و ذوق کردم از داشتنشون. قطعا پسرهام با ارزشترین دارایی های زندگیم هستن، د...
فست
-
تاریخ: 1402/5/19 ساعت: 12:38
[unable to retrieve full-text content]دیروز رفتیم مهمونی؛ و من مجبور شدم رژیم رو بشکنم و الان عذاب وجدان شدید دارم. xa0 اومدم ی جا دیگه برای سرکار، اینجا رو دوست ندارم
ادامه میدم1
-
تاریخ: 1402/5/10 ساعت: 18:53
مادرشوهر اینا اومدن یزد و ی نفر موضوع رو بهشون گفته. و مادرشوهر خیلی ناراحت شده و واکنش شدیدی نشون داده. حالا حسین بجای اینکه از دست اونا ناراحت باشه از دست من ناراحته که چرا اصلا همون اول موضوع رو به خواهرشوهرم گفتم و نذاشتم مث بقیه وقتهایی که بهمون بی احترامی میشد کسی نفهمه. اومدم سرکار منتظرم تا ...
قدرت تخریب
-
تاریخ: 1402/5/10 ساعت: 18:53
فکرکن دوهفته رژیم باشی، در ارزوی یک لقمه نون، خوشحال باشی ک ۴کیلو اژ ثزنت کم شده، بعد وارد ی محیط جدید بشی و همه ازت بپرسن حامله ای
حسسسسسسته ام
-
تاریخ: 1402/5/10 ساعت: 18:53
خسته ام در حد مرگ. ظهرهم مهمون دارم. دلم میخواست ی هفت هشت ساعت بخوابم این چندروز ده همسر بودیم و هرثانیه مراسم بودیم یا خواب. مطمئنا اگه یکی از خواهرشوهرام نبود بیشتر بهم خوش میگذشت، یکی از خواهرشوهرام که اتفاقن پسربزرک هم داره که همین روزا عروس میاره خیلی اذیتم میکنه.. نمیدونم میخواد چی به سر عروس...
تکیه کردم به خودم
-
تاریخ: 1402/4/31 ساعت: 23:42
خب تولدم تموم شد. حسین یادش نبود. روز زن هم چیزی نگرفته بود ی پیام داده بود که جبران میکنم :/ خانواده همسر هم کسی یادش نبود. خانواده خودم هم. حس بدیه که 31 سالت بشه و آدم هایی که هروز باهاشون زندگی میکنی و اسمشون رو میزاری خانواده، ببینی برای هیچکدومشون به اندازه ی تاریخ تولد براشون اهمیت نداری. دیر...
آقا من خیلی خوشحالم
-
تاریخ: 1402/4/31 ساعت: 23:42
دیروز و پریروز اصلا حالم خوب نبود، اینقدر حتی ضد افتاب نمیزدم؛، حوصله نداشتم، حس میکردم همه کارهایی که تو خونه میکنم نادیده گرفته شده، حس میکردم کسی بهم اهمیت نمیده، میخواستم خودمو قانع کنم، میخواستم برام مهم نباشه اما در اعماق وجودم برام مهم بود. حتی به حسین گفتم من جز تو که کسی رو ندارم، تو به یا...
باید چیکار میکردم؟
-
تاریخ: 1402/4/31 ساعت: 23:42
یکی از خواهرشوهرای من خیلی وضعشون خوب شده،، و شوهرش جدیدن خیلی به حسین بی احترامی میکنه، و حسین هیچی نمیگه هیچ وقت. دیشب رفتیم خونشون که بعدش بریم حسینیه روضه، همین که رسیدیم به حسین گفتن که میخوایم کولر بخریم توهم بیا باهامون بریم، و حسین رو بردن. من موندم و بچه ها. بچه های من و نوه خودش داشتن باهم...
یکمم از دیروز بگیم
-
تاریخ: 1402/4/5 ساعت: 18:29
ساعت خوابم شدیدن به هم ریخته. دیشب باز ساعت دو شب خوابیدم و ساعت پنج بیدار شدم. دارم میمیرم اینقدر خوابم میاد. از اونطرف ظهر ساعت یک که میرسم خونه دیگه بیهوش میشم تا شش عصر. اصلا حس خوبی نیست. گاهی دلم میخواست میشد ساعت 9 شب بخوابم 5 صبح بیدار بشم. دیروز دوتا اتفاق افتاد:/ رفتم پیش یکی از دکترهای دا...
ضاحبخونه جدید
-
تاریخ: 1402/4/5 ساعت: 18:29
صاحبخونه جدید اومدن و دردسر ما شروع شد سرظهر بچه هاشون رفتن تو حوض و جیغ و سروصدا. تو روح مستاجری و صاحبخونه بی شعور. حالا ما هیچی. همسایه ها هم احیانن نمیخوان سرظهر بخوابن یا استراحت کنند؟ Adblock test (Why?)